به نام دانای اسرار
-سلام.
-سلام.
-تو کی هستی؟
-منم دیگه.
-من یعنی چی؟
-یعنی من دیگه.
-خوب این((من))کیه؟خوردنیه؟پوشیدنیه؟دیدنیه؟شنیدنیه؟
-......نمیدونم.من منم دیگه. چه سوالای سختی می کنی.یه سوال بکن که من بلد باشم دیگه.
-خوب همین منی که داری ازش استفاده می کنی.این من تمام زندگیه توئه. وقتی تو ازش هیچی نمیدونی، که نمیتونی ازش استفاده کنی.
-خوب.....
-بذار یه سوال کنم ازت.فکر کن الان داری میمیری. در اون لحظه به چی فکر می کنی؟
-به این که الان چی میشه؟چه بلایی سر ((من))میاد؟((من))می میرم یا زنده میمونم؟
-افرین دیگه. خوب تا حالا فکر کردی این منه کیه؟؟ اصلا اگر تو بمیری از خودت برای خودت چی باقی میمونه؟؟؟
-خوب شاید اعمال و رفتارم.
-از ((من)) چی میمونه؟؟؟
-خوب خاطره هام دیگه.
-خاطره هات برای دیگران میمونه نه برای خودت. از خودت برای خودت چی میمونه؟
-روحم.
-روح چیه؟خوردنیه؟پوشیدنیه؟لمس کردنیه؟
-.........
اینا سوالاتیه که من جدا درگیرشم.سوالاتی که با دوستام مطرح کردم و جوابایی بود که دیدین.جدا ((من))یعنی چی؟؟((روح))یعنی چی؟؟
تا حالا به اینا فکر کردین؟؟؟تا حالا فکر کردین روح از چه جنسیه؟ روح کجا میره؟چه شکلیه؟اصلا ((من))تشکیل شده از چه چیزاییه؟ اگر من الان بمیرم،از خودم واسه((خودم))چی میمونه؟؟؟؟خدایا چه قدر ادمی پیچیدست!!!!! من جواب خیلیا رو در این باره شنیدم ولی دوست دارم جوابای شمارم بدونم.
راستی من خیلی دوست دارم برم اسایشگاه کهریزک.میدونید چرا؟ چون فکر می کنم یعنی ممکنه ادمایی که یه استعدادی دارن یه روزی به خاطر یه نقص عضو یا به خاطر یه حادثه،فراموش بشن و کنار گذاشته بشن؟؟؟؟
به نام افریننده من
امروز وقتی ساعت 6 صبح از خونه به مقصد مدرسه زدم بیرون با خودم عهد کردم به جای اینکه کًلّم تو دفتر باشه و به مسئله شیمی و فیزیک فکر کنم، به بیرون و مردم اطرافم نگاه کنم. اصلا ببینم این موقع از روز! اصلا کسی بیدار هست؟ داره چیکار می کنه؟اگر بیرون از خونه نیست پس کجاست؟تو خونش خوابیده؟یعنی از چرخه پیشرفت عقب افتاده؟
خلاصه.تا نشستم تو ماشین شروع کردم به نگاه کردن اطرافم. یه سری از نوجوونای همسن و سال خودم بودن که مثل من تو یه روز گرم تابستونی از خواب ناز بلند شده بودند تا برن و کسب علم و دانش کنن. رفتیم داخل شهرک فرهنگیان.تو پارکو نگاه کردم دیدم وای. چه قدر ادم علاف(علاف در واژه نامه بهار انسان طالب سلامت معنا می شود!!!!). همه تو پارک داشتن ورزش می کردن. البته همه سنشون اصولا یکم بیشتر از ماموت ها بود. البته این عمر طولانی که انشاالله خدا به همه عطا کنه به خاطر همین ورزشست.(به خدا قصد جسارت نداشتم. میخواستم منظورمو کاملا واضح مطرح کنم!)
اره.بعدش تو نونوایی رو نگاه کردم. دیدم تا کجا صفه. البته شاید این برای شما مسئله عجیبی نباشه ها ولی برای من که صبحونه ها به نون بسته ای بسنده می کنم(اخه اصولا ادم قانعی هستم) خیلی عجیب بود. البته بازم میشه گفت که 90%افرادی رو که اومده بودن برای خرید نون خانم بودن و اکثر اونا(چه مرد چه زن) بازم پیر بودن. یا حداقل قیافشون به ادمای جوون و شاداب نمیخوره.البته تا جایی که ما تو کتابای اجتماعی ابتدایی خوندیم وظیفه نون خریدن به عهده اقا پسراست ولی دیگر چه کنیم که امروزه هر کسی در جایگاه خویش نیست!!!
گفتم لابد اینا هم مثل ما از قشر ضعیف جامعه هستند.رفتیم سمت پارک وی. دیدم بازم پارکا شلوغ هست. اونجا یه ذره به ادما دقیق تر شدم. دیدم یکی نشسته رو صندلیه پارک داره روزنامه میخونه. یکی نشسته داره شیرکاکائو با کیک میخوره(نوش جانش). راستی یه پیرمرده از نونوایی نون سنگک خریده بود و داشت همین جوری فکر می کنه و نون میخوره ما با ماشین وایساده بودیم سر کوچه. اون پیرمرده تا رسید ته کوچه نصف نونو خورده بود!!!!!!!!
ادما هرکدومشون داشتن با سرعت زیاد به یه سمتی، برای یه هدفی، با یه وسیله ای، با یه لباسی میرفتن. لبخند رو لبای خیلیاشون دیده نمی شد. همشون شاید به این فکر می کردند که نباید زمان رو از دست داد. ولی مگه علم فیزیک نمی گه که زمان بی معنیه؟؟؟
شاید میخواستم داد بزنم: اهای چرا می دوویی؟؟؟؟ زمان بی معنیه!!!
سلام سلام سلام
ولی ایندفعه نه مثل سلام های همیشگی
یکم خسته ام نمیدونم چرا!؟ درس؟ نه بابا کی درس میخونه؟! همه کار میکنم جز درس خوندن...
الان از تازه از جشن نامزدی دوستم دارم بر میگردم...خوش گذشت؟ نه بابا! چه خبر؟
نمیدونم خیلی وقته که دیگه دیدن دوستای قدیمی هیچ لطفی واسم نداره!؟
اما چند شب پیش هم...بهترین رفیقم نامزد کرد.!.!
خاله کوچکم....مهشیدم.... نمیدونم چرا اما خوشحال نشدم دلم میخواست بهش تبریک بگم اما نشد... نتونستم....
از دستش دادم؟ نه؟! هنوز هست؟غصه میخوری بچه؟!! لعنت...

رژیم غذایی
شاگرد و استاد ، یک روز صبح ، در میان مزرعه ای در حال قدم زدن بودند که شاگرد
خواهان "رژیم غذایی" مناسبی برای تطهیر جسم و روحش شد؛ هر چقدر که استاد
بیشتر اصرار می کرد که " تمام غذاها مقدس هستند" شاگرد حرف استادش را نمی
پذیرفت و دوباره درخواستش را تکرار می کرد و می گفت:
- استاد یقیناً باید غذایی وجود داشته باشد که ما را به خدا نزدیک کند.
استاد که از اصرارهای بی منطق شاگردش خسته شده بود ، سری تکان داد و به گوشه
ای از مزرعه اشاره کرد و گفت: " بسیار خب ، حالا که اصرار داری ، برو و آن قارچها
را بخور تا درخواستت انجام شود!"
شاگرد با خوش حالی به سوی قارچها رفت و با این یقین که " این قارچها پالایش
دقیقی برای روح من به همراه خواهد داشت" دست دراز کرد تا آنها را بچیند ، که
ناگهان با وحشت فریاد زد:" اما استاد این قارچها که سمی هستند! اگر من اینها را
بخورم زود می میرم."
استاد شانه بالا انداخت و گفت:" من به غیر از این غذا هیچ راه دیگری برای نزدیک
شدن تو به خدا – از راه غذا – سراغ ندارم!!"
اثری از پائولو کوئیلو